شهامت ایستادن/
و شهامت متهم شدن/
رویای دست نخورده
عمق بیشتری تمنا می کرد
و جغرافیای واقعیت اما
تنها تصویری شهوانی تر می طلبید
درست همین جا بود
آنقدر تکرار کردیم
که خود نیز باورمان شد
و به تصویری قانع شدیم
تصویری پوچ اما شلوغ
آنچه با شهوت یک تصویر خالی شد
دیگر چگونه به ما باز خواهد گشت
و ذهنی که آلوده به تصویر شد
دیگر چگونه به اعماق سفر خواهد کرد
ابتذالی که در تقلیل کلمات هم
پدیدار نمی توانست شد
به انتهای جمجمه ها راه یافت
بی آنکه هضم شود
بی آنکه گذر کند
ایستاد
و مانع شد
همان دم بود
سرگیجه آغاز شد
وهم جستجوی شاه کلید
در کلاف به هم پیچیده ی طناب های استخوانی
انگار تقدیر همین بود
در میان خاکروبه های متعفن کلاف
پرستشگاه های توهم ساخته شد
بی آنکه ایمان مفهوم یگانه ای بیابد
همه چیز آنقدر گنگ بود
که روده درازی فلسفه نیز
به سکوت ختم شد
جمجمه های سراسر تهی
اسارتگاه جرقه های شرم شد
و قربانگاه واقعیت نامفهوم
همان دم که جرقه ها نامفهوم را تنها باور نمی کردند
واقعیت ناواضح جرقه ها را به وضوح انکار می کرد
و با این همه
جمجمه های حقیر
جمجمه های تهی
جمجمه های بی اختیار
به بازی مضحکی روی آوردند
آنها گوی سبقت از یکدیگر می ربودند
تا با شتابی وقیحانه اعلام کنند
که به تصویر واضح تری از نامفهوم دست یافته اند
بی آنکه بدانند
در میانه این بازی
تنها به داوری حقارت خود برخاسته اند
به تحقیر کلمه
به تحقیر استخوان
و به تحقیر زندانی جمجمه های استخوانی
گویی خلا هر جمجمه ای
شرمگاه زندانی اش شده بود
و حرکات نامنظم هر جرقه ای
آن را
آبستن تولد دوباره حقارت می نمود
پیش از جنایت/
می دانم چه کنم/
جانی خواهم شد/
و چند قدم آنطرف تر/
باز فرو می رود/
نه ماهی و نه دریایی/
تنهایی ماهیگیر می شکند/
به نوای دیوانه تری/
که آمده پل بسازد/
فرو ریزد/
این دیوار جیوه ای ورای مینای تاریخ/
تا حیرانی دیدگان هر بار/
مسیر تکرار را باز نگردد/
بر هم منطبق شده اند/
زمان و مکان و انسان/
تا پر نشود هرگز این شکاف/
انسانی که نمی خواهد حقیر باشد/
و انسانی که قطعا حقیر بود/
همه چیز در آن ریسمان خلاصه می شد/
و همه چیز از گره ای آغاز می شد/
و به گره ای ختم می گشت/
گره ای که تقلا می کردی/
که محکمش کنی/
و دیگر گره ای/
که بسته اش می دانستی/
و بازش می خواستی/
دیگر خاطره نیست/
اکنون تاریخ است/
و تو باز هم نفهمیدی/
اشکتان در خواهد آمد/
بی هیچ اشک آوری/
آنگاه، زاده آتش/
-ابلیس- هم یاریگرتان نخواهد شد/
که لشگر زامبی ها/
همگی ریش دراز دارند/
و پیراهنی گشاد به روی شلوار/
چرا از ما نمی پرسند؟/
سرت را زیر برف فرو بردی/
تا تنت زیر خاک نرود/
و همان دم/
تا خرخره در لجنزار فرو رفتی/
که یکجا بلعیدی/
نتیجه اش یا اسهال است و یا استفراغ/
خودت باید انتخاب کنی/
زمین را می کَنند/
-چه عمیق-/
کسی نمی داند برای چه کسی/
اما زمین می داند/
این گور آزادیست/
و فراتر از مغزهای تشنه خون/
هیولای آشنایی هست/
که ایمانش به خون آلوده شده/
و شرم را قی کردی/
تا در میان استفراغ بی شرمی/
گل سرخ خورشید شوی/
بی آنکه شب گریزان شود/ ++
جلوی صورتم می آوری/
از میان انگشتانت دومی را باز می کنی/
برق چشمانت لاف می زند:/
که شرافتت جوهری نشده/
دستم را مشت می کنم/
جلوی صورت تو/
از پنج انگشتی که دومی شان جوهری است/
تنها سومی را باز می کنم/
تا سرود زنده بادت را سر دهند/
و دشمنان زنده ات را می خواهند/
که فریاد مرگ بر تو را آوازه کنند/
که تو را آنقدر بشنویم/
تا گوشهامان دراز شود/
گوشت را باز کن/
آن سیم باریک/
-رابط نازک بین دو گوشت-/
سخت می لرزد/
اما باز هم نمی شنوی/
یا دیالکتیک ریش و کوپن یادت رفت؟/
یا گمان بردی/
وقتی لال شدی/
دیالکتیک ریش و کوپن یادمان رفت/
آغشته به بوی عرق/
بوی گلاب/
آغشته به بوی جوراب/
بوی خاک/
آغشته به بوی خون/
همیشه همین طور بود/
و اینک/
بوی امید/
آغشته به بوی تو/
از خود بیگانه نیز شدیم/
این گونه بود/
بدبخت شدیم/
گردنی که به زحمت راست می شود/
و چشمانِ هنوز باز/
آنها فرار می کنند/
با سرعتی فراتر از واگن ها/
چون نجيب هستي/
سكوت مي كني/
پس نجيب هستي/
مي آيي/
چون نجيبي/
مي روي/
پس نجيبي
به نجابت اعتزاليت حسوديم مي شود
و ناامیدی مایه دانایی/
باز هم روزنه ای از امید ماند/
اما تنها روزنه ای از دانایی/